معامله باخدا
21 اردیبهشت 1395 توسط صنم رمون
روزی یک کشتی پر از بشکه های عسل در ساحل لنگر انداخت .پیرزنی آمدکه ظرف کوچکی همراهش بودو به بازرگان صاحب عسل ها گفت :از تو می خواهم که این ظرف را پر از عسل کنی .تاجر نپذیرفت و پیرزن رفت.
سپس تاجر به دستیارش سپردکه آدرس آن خانم را پیدا کندو برایش یک بشکه… بیشتر »